نقش آزادی در تربیت فرزند

پرنده های در قفس


۰۹ دی ۱۳۹۸ / ۰۸:۱۹:۲۱
۴۱۲


آزاد گذاشتن کودکان، تنها یک کار خوب نیست. آزادی یکی از نیازهای اساسی کودکان است که اگر با ایجاد محدودیت های بی جا سرکوب شود، آثار زیان باری را به دنبال خواهد داشت.

از وقتی که توانسته بود با اطرافش ارتباط برقرار کند، واژه های آشنا با گوشش اینها بود : آب را نریز، با تلفن بازی نکن، این را نخور، خط نکش، مچاله نکن، داد نزن، اسباب بازی را خراب نکن و ... .

کاش این جمله ها با محبت و احترام به او گفته شده بود. داد و فریاد، آهنگی بود که همیشه با این جمله ها همراه می شد. چند بار هم این آهنگ، هم آوای خشن اهنگ کتک و پس گردنی شده بود.

او به یاد می اورد زمانی را که با همه وجودش، شوق شکستن ماشین اسباب بازی اش را داشت ؛ اما وقتی گوشت کوب را بالا برد، دستانش در همان بالا به دستان مادرش گره خورد و گوشش از فریاد پدر، سوت کشید. بعد هم ماشینش رفت آن بالا بالاها و دکوری قرار گرفت تا هر روز در مقابل چشمانش به نمایش در بیاید و دل اورا آتش بزند و همیشه این سوال در ذهنش باشد که درون ماشین من، چه خبر است؟

هیچ وقت یادش نمی رود که به دور از چشمان مادر، موقعی که پدر در خانه نبود، با مداد رنگی اش یک نقاشی روی دیوار کشیده بود و وقتی مادر دید، از این جسارت کودک، بهت زده شد. بعد هم حسابی دعوایش کرد. پدر هم که آمد.... بماند. خاطره اش خیلی تلخ است. او دوست داشت آن روز، پدر و مادرش، عکسی را که کشیده بود، ببینند و او را ببوسند؛ اما ... .

او خاطرات کودکی اش را خوب به یاد دارد. معلمش گفته بود: این که خاطرات کودکی ات را به یاد داری، نشانه نابغه بودن توست. یک بار کتاب های پدر را روی هم چید. تا جایی که دستش می رسید. کتاب روی کتاب گذاشت. کمی از آن فاصله گرفت و به تماشا نشست. بعد جلو رفت و با نوک انگشتاش، ساختمان ساخته را خراب کرد. صدای ریختن کتاب ها، پدر را به اتاق کشاند. بعضی از کتاب ها خراب شده بود. پدر هم با دیدن کتاب ها، بی تاب شد و باز هم همان قصه همیشگی: داد و فریاد ، دعوا و یک گوشمالی.

همه اینها را در گوشه ندامتگاهی به یاد می آورد که چند ماهی است مهمان آن است. نوجوان چهارده ساله ای که در اوج نبوغ، باید در گوشه ای از ندامتگاه (بخوانید زندان) ، کودکی خود را مرور کند. درسش می توانست خوب باشد؛ اما به قدری به شرارت علاقه داشت که فقط از آزار و اذیت دیگران، لذت می برد. یک بار به صندلی معلم ، چسب می زد، یک بار ماشین مدیر را پنچر می کرد. بار دیگر، روی نیمکت همکلاسش پونز می گذاشت و یک بار هم ... . اما این دفعه آخر ، زندگی او را زیر و رو کرد. نشانه گیری اش خیلی خوب شده بود، از بس که در راه برگشت از مدرسه، چراغ تیر برق ها را شکسته بود. این بار وقتی مدرسه تعطیل شد ، درست همان دم در مدرسه به جای تیر برق، سر دوستش را نشانه گرفت. قبلا هم این کار را کرده بود؛ اما کسی نفهمیده بود، جز دوستان شرورش. سنگ ، کمی نوک تیز بود. مثل همیشه دوباره تیرش به هدف خورد؛ اما با دو تفاوت: اول آن که تیر درست در وسط چشم دوستش نشست و چشم او پر از خون شد دوم آنکه مدیر و ناظم، پشت سر او بودند و همه قصه را با چشم خود دیدند. الآن دوستش در خانه، در غم از دست دادن یک چشمش نشسته و او در ندامتگاه ، خاطرات دوران کودکی اش را مرور می کند.

آزاد گذاشتن کودکان، تنها یک کار خوب نیست. آزادی یکی از نیازهای اساسی کودکان است که اگر با ایجاد محدودیت های بی جا سرکوب شود، آثار زیان باری را به دنبال خواهد داشت.

اگر با ایجاد محدودیت اجازه ندهیم که کودک به آزادی مورد نیاز خود، دست پیدا کند و از این راه ، انرژی های خود را تخلیه کند، باید در سنین بالاتر ، منتظر عقده گشایی او همراه با شرارت باشیم.

ناگفته پیداست که شیطنت، هر اندازه هم که باشد، قابل تحمل تر از شرارت است. شیطنت زیر هفت سال، نشانه سلامت روانی کودک ماست؛ اما شرارت پس از هفت سالگی، نشان از عدم سلامت روحی و تربیتی فرزند دارد.




برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.