حسین خندید...


۰۸ فروردین ۱۳۹۹ / ۱۱:۰۱:۴۳
۳۶۸


قصه حسین کوچولو ....

به نام خدا

یکی بود یکی نبود


حسین کوچولو یه برادر بزرگ داشت که صداش می کرد داداش حسن...


اما خواهر نداشت... و خیلی دوست داشت یه خواهر داشته باشه... 


حسین آقای قصه ما همیشه وقتی مامان و بابا نماز میخوندن می رفت پیششون و با دقت بهشون نگاه می کرد و سعی می‌کرد مثل اونا نماز بخونه... ..بعد از نماز هم مثل مامان و بابا دستهای کوچولوش رو بالا می برد و دعا می کرد. 


توی یه روز زیبا بود که حسین کوچولو به آرزوش رسید...


 وقتی در زدند حسین زودتر از همه دوید و درو باز کرد...  بابابزرگ بود... حسین بابابزرگ رو خخخیلی دوست داشت ...

وقتی بابا بزرگ برق توی چشمای حسین رو دید دلش براش ضعف رفت...

مثل همیشه خندید، بعد حسین رو بغل کرد و بوسید... 

حسین با زبون شیرین بچه گونه اش گفت : "بابابزرگ خدا به من خواهر داده" 

بابابزرگ لبخندی زد و دوباره حسین رو بوسید. 

توی اتاق، باباعلی نوزاد رو بغل کرده بود. 

بابابزرگ حسین رو روی پاش نشوند ... بعد نوزاد رو بغل کرد و با لبخند همیشگیش در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت.

حسین پرسید "بابابزرگ اسمش رو چی بذاریم؟"

بابابزرگ گفتن "زینب"

حسین ازین اسم خیلی خوشش اومد.

زینب کوچولو شروع کرد گریه کردن... 

باباعلی زینب رو بغل کرد اما زینب آروم نشد...

مامان فاطمه بغلش کرد اما آروم نشد... 

داداش حسن اومد و زینب رو بغل کرد اما زینب هنوز هم گریه می کرد، 

بابابزرگ زینب رو گرفت و آروم داد بغل حسین....

زینب آروم شد و چشماشو باز کرد ...

حسین خندید.



نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.