داستان صوتی

داستان حر بن یزید ریاحی (( قسمت اول ))


۰۴ شهریور ۱۳۹۹ / ۱۳:۰۱:۳۶
۳۲۴


حتما گوش کنید :  داستان صوتی حربن یزید ریاحی-(( قسمت اول)) کاری از جناب آقای مختاری نژاد و جناب آقای انصاری

بسم الله الرحمن الرحیم

(( فایل صوتی را از پایین صفحه دانلود کنید))

داستان حر

قسمت اول:

بچه ها

مردم کوفه پادشاهی داشتند که به آنها ظلم و ستم بسیاری می کرد و مردم از دست او خسته شده بودند

به همین دلیل به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند که:

باغ‌ها سرسبز گشته و میوه‌ها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردید به کوفه بیایید ما می خواهیم که شما امیر و امام ما باشید! ما  همه آماده ایم که شما را یاری کنیم

امام حسین ع هم با  یاران باوفایی که داشتند به سمت کوفه حرکت کردند...

((  امروز می خوام داستان یکی از یاران امام حسین ع در صحرای کربلا  رو  براتون بگم))

بچه ها حرّ از مشهورترین جنگجویان شهر كوفه ;که نزدیک به کربلاست  بود 

عبیدالله بن زیاد به حر که یکی ازفرماندهان سپاهش بود دستور داد که با عده ای از سربازانش برن و جلوی امام حسین ع ویارانشون  رو بگیرند و نذارن که اونا به شهر کوفه نزدیک شن

نزدیکای ظهر و در گرمای شدید هوا بود که سپاه حر وامام حسین ع به رسیدند

صدای لشگر .....

حر : درست دارم می بینم بالاخره به شما رسیدم ٪ از این  جلوتر نمی توانید بروید

این دستور عبیدالله ابن زیاد است که به تازگی پادشاه کوفه شده است

امام حسین : عجله نکنید از اسبهای خود پایین بیایید با هم صحبت می کنیم

امام حسین ع ویارانشون رفتار  بسیارخوبی با آنها داشتند و  وقتی فهمیدند که آنها مسافت زیادی آمدند و تشنه هستند

به آنها آب دادند  و حتی خیلی جالبه که وقتی فهمیدند که اسبان آنها هم تشنه هستند به آنها هم آب دادند

حر: آقا از شما بسیار  ممنونیم  که هم ما را وهم اسبهای  ما را سیراب کردین و اگر اجازه بدهید پشت سر شما نماز  بخوانیم 

امام حسین ع : بله  حتما

 

بعد از نماز

حر : ای آقا من  از طرف عبیدالله ابن زیاد وظیفه دارم که نگذارم شما به کوفه بروید

امام حسین : من به خواست خود به کوفه نمی روم و این مردم کوفه بودند که من را دعوت کردند

اگر هم اکنون پشیمان شدند با کاروانیان به مدینه  می گردیم

حر : نه من فرمان دارم که نگذارم شما به مدینه هم برگردین

امام حسین : بسیار خوب ما مسیر دیگری انتخاب می کنیم

حر: بسیار خوب

امام حسین وکاروانیانش براه افتادند  و از آنجا دور شدند.

صدای پای اسب به سمت لشگر حر!

جناب حر از سمت عبیدالله بن زیاد نامه ای آورده ام

حر:آن را بخوان!

قاصد: از عبیدالله بن زیاد به حر بن یزید ریاحی

ای حر! بر حسین بن علی و کاروانش سخت بگیر و آنان را در سرزمینی خشک و بی آب و علف زمین گیر کن!

حر به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت دستور پادشاه کوفه را انجام دهد!

پایان قسمت اول


چندرسانه‌ای :


نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.