دل نوشته ای برای معلم مجاهد


۰۸ شهریور ۱۳۹۹ / ۰۹:۰۵:۵۲
۲۶۰


آقا دادگستر از اتاق جلسه اومدن بیرون . چش تو چش شدیم . دستموگذاشتم رو سینمو گفتم سلام .آقا دادگسترم  جواب داد و مثل همیشه گفت: الحمد اللهی؟

«شنبه 8 شهریور، ساعت 9:15 صبح»
- سلام ... کجایی ؟
- سلام آقا .. خونه ام 
- میتونی بیای مدرسه ؟....یه اتفاقی افتاده ... 
- چی ؟ چی میگید آقا؟ کی فوت کرده؟
-  آقای دادگسترنیا.....حمید دادگسترنیا 
- آقا دادگستر خودمون رو می گید؟
جواب داد: بله متاسفانه، دیشب..... بیا مدرسه ...خداحافظ
پاهام سست شد، انگاری سرتا پام رو  ضعف گرفته بود!
مادرم که شاهد صدای مضطرب من در حین مکالمه بود ، اومد تو اتاق، پرسید: مرتضی چی شده؟
زدم از اتاق بیرون منتها پاهام سست بود...حتی قوتی برای نگه داشتن تلفن همراه تو دستم رو نداشتم. داشتم میخوردم زمین ....
- مرتضی مگه با تو نیستم ... چی شده؟ ... حرف بزن
تمام وزنمو از طریق دستام انداختم روی میز و گفتم : آقا دادگستر فوت کردن. باید برم مدرسه.
توانایی اینو نداشتم که با مترو برم. سوار آژانس شدم.
نشستم تو ماشین و دارم هی سعی می کنم تا آخرین دیدار و صحبت های بین خودم و آقا دادگستر رو به یاد بیارم.

 «چهارشنبه  5 شهریور ساعت حدود 10 صبح»
جلسه ی شورای دبیرستان تمام شده بود، تک و توک  از دفتر مدیر دبیرستان همکارا میومدن و میرفتن. منم سر میز صبحانه ایستاده بودم و در حال صحبت
با آقای صالحی. 
آقا دادگستر از اتاق جلسه اومدن بیرون . چش تو چش شدیم . دستموگذاشتم رو سینمو گفتم سلام .آقا دادگسترم  جواب داد و مثل همیشه گفت: الحمد اللهی؟
منم سرموبه نشونه تایید تکون دادم.{ تکه کلامش برای احوال پرسی همین بود.}
آقا دادگستر رفت و به دقیقه نکشیده بود که برگشت، خطاب به من گفت:
- سایت دبیرستان چند روزه که سوت و کوره .. یه فعالیتی بکنین.. خبرهای جدید بزارید.
- چشم آقا؛ امروز با بچه های پایه دوم داریم میریم اردوی پینت بال، برگشتیم تصاویرشو میزارم رو سایت.
- این خبر رو بزارید ولی خیلی خبرهای دیگه هم هست که میشه گذاشت رو سایت.
دست راستشو رو خیلی با حال تکون داد که یعنی  بجنب و یه کاری بکن ... 
منم نتونستم لبخندمو از این همه تاکید قایم کنم و گفتم:چشم ... چشم ...
آقا دادگسترهم متوجه شد و لبخندی زد و سرشو به معنی خداحافظی تکون داد و رفت.
 صدای بوق ماشین کناری منو به خودم میاره, نگاه می کنم به دور و برم, رسیدیم به اتوبان شیخ فضل ا... نزدیک مدرسه ایم. متوجه لرزش تلفن همراهم شدم
یکی از رفقا بود. دونستن اینکه برای چی تماس گرفته کار سختی نبود، حتما اونم باورش نشده که آقا دادگستر فوت کرده. حالم برای جواب دادن اصلا مناسب
نبود. خودش زود قطع کرد مطمئنا فهمید که حالم خرابه و اون هم جواب خودشو گرفت بدون حرف زدن با من!!
اگر راننده نبود و تنها بودم شاید تا می تونستم داد می زدم و می گفتم که خدا من باورم نمیشه...

«صبح یک شنبه 9 شهریور»
صبح زود ازخونه زدم بیرون برا مراسم تشییع. یواش یواش پیاده راه افتادم سمت مترو, عجله ای نداشتم هم وقت داشتم و هم بیشتر کارا تا دیشب انجام شده بود.
بازم وقت خوبی بود برای فکرکردن به خاطره هام با آقا دادگستر.
یادمه دانش آموز دبیرستان  بودم. خیلی از استیل و صلابت آقا دادگستر خوشم میومد. صبحا قبل از خارج شدنم ازخونه می رفتم جلو آینه، آستینامو تا میزدم بالا
وپیراهنمو مینداختم رو شلوارم. تو عالم بچگی یه بادی ام تو گلوم مینداختم که ببین آقا مرتضی شبیه آقا دادگستر شدیا !!!

اما چند سالی که به عنوان کوچکترین عضو{هم سنی و هم تجربه ای} همراه آقا دادگستر و دیگر همکارا توی اردوهای جهادی بودم و از نزدیک با حجم زیاد 
کارها آشنا شدم، فهمیدم که چرا همیشه آستیناش بالا بود چون همیشه درحال جهاد بود. از همون دوران جوانیش که رفته بود جبهه، جهاد بکند. حالا هم داشت 
جهاد می کرد منتها فقط سنگرش عوض شده بود .

رسیدم مدرسه چند نفراز کادر دبیرستان و چند نفر از بچه های پایه ی اول  زودتر از من اومده بودن. خیلی سریع شروع کردیم به انجام دادن یه سری از کارا.
با گذشت زمان جمعیت حاضر در مدرسه بیشتر و بیشتر می شد. فضا خیلی سنگین بود چشما اکثرا بارونی شده بود. هرکس وارد دبیرستان می شد دوستانش را 
که گوشه ای ازحیاط  ایستاده ومنتظر پیکرمعلمشان یا همرزم سالهای جنگشان یا رفیق قدیمشان بودن، پیدا می کرد به سمتشان می رفت و چند لحظه بعد صدای 
گریه ای که بلند می شد دوباره داغ همه را تازه می کرد.

یه جایی خوندم که وقتی آدمیزاد می میره، روزحساب در محضر خدا بهش می گن: مگه سه بار بهت هشدار ندادیم که تو هم روزی می میری و به فکر اینوَرت 
باش ؟ آدمیزادم با حالت بهت میگه : کدوم سه تا هشدار؟!؟! جواب میاد که در طول زندگیت مرگ سه نفر خیلی منقلبت کرد.اون سه تا فوت همین تلنگرها بود.
از صورتهای جمعیت شرکت کننده در مراسم مشخص بود که خیلی ها طعم این تلنگر رو چشیدن! 
من یکی چوب خطم با این تلنگر آخری، پرشد دیگه! البته اسمش هشدار و تلنگره ولی برای ما زلزله بود،اونم چه زلزله ایی!

حرف آخر 
من که هنوزم باورم نمیشه نه تنها من بلکه خیلی های دیگه هم باورشون نمیشه که این اتفاق حقیقت داشته باشه .... 
پیکرش رو روی شانه هامان صبح یک شنبه تشییع کردیم ... با دستانمان بدنش را درون قبر گذاشتیم.... تلقین رو خواندنیم برایش.... اسمع.. افهم.. یا حمید بن محمد.. با  گفتن سه تا ذکر یاحسین  توسط همه ی حاضرین حلالش کردیم....روضه خواندن و گریه کردیم ... شعر خواندن و سینه زدیم....خاک ریختیم ... نشستیم و فاتحه خواندیم ...  
شب که رسید برایش نماز وحشت خواندیم....اما هنوزم که هنوزه باورمان نشده....
من نه با عارف مجاهد ...نه با ابالایتام ...نه با معلم جهادگرو نه با استاد فقید  حمید دادگسترنیا  کاری ندارم ... صحبتم فقط و فقط با آقا دادگستر خودمونه:


شب اول قبر چطور گذشت؟ الحمدلله شدی؟ یا حسین شدی؟{یکی دیگه از تکه کلام ها}
نماز شب هایت آمدن کمکت که نترسی؟ قبرت میدانست که دسته خیلی ها رو گرفته ایی و نباید بهِت فشار بیاورد؟
همه اینا به کنار اما من یقین دارم ... شب اول قبرت مهمان ویژه ایی داشتی ... میهمان ویژه ات امام الرئوف انیس النفوس، همانکه خودش تضمین کرده که سه جا به دادمان میرسد...

دیدار ما باشد یوم الحساب...

برچسب‌های این مطلب:

آقا دادگسترنیا معلم مجاهد


نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.