دلنوشته، دوبیتی، زندگی نامه، مداحی، کلیپ، و عکس پروفایل پیرامون شهادت حضرت رقیه(س)


۰۲ مهر ۱۳۹۹ / ۱۷:۴۵:۵۰
۱۳۲


در این مطلب تمامی بخش های مربوط به شهادت حضرت رقیه(س) اعم از دلنوشته، دو بیتی، زندگی نامه، مداحی و کلیپ بارگزاری شده است. 

بسم الله الرحمن الرحیم

دل نوشته های زیبا برای حضرت رقیه (س)

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

گل نازدانه پدر

رقیه ...رقیه نجیب ! ای مهتاب شب های الفت حسین ! ای مظلوم ترین فریاد خسته ! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه !

رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا ! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.

رقیه... رقیه صبور ! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

هان ای دختر خورشید! تو خرابه‏نشین نیستی. اینک عرش را به پاس قدوم تو مفروش کرده‏اند. پای بگذار! بالِ تمامِ ملایک برای گام گذاشتنت در خویش نمی‏گنجند. منقّش‏ترین و گسترده ترینِ ایشان را برگزین تا محملِ تو در عروجِ بزرگ و منوّرت باشند. و تو چون رودی زلال و موّاج که عمود ایستاده باشد قد می‏کشی و سر به آن سوی ابرها می‏بَری و به نا گاه از زمین بریده می‏شودی و در بیکرانگیِ لاجورد، در عمیقِ کهکشانی دور، از زمینیان پنهان خواهی شد...

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

جاده‏های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏ اند. تازیانه‏ها پیکرِ سه‏ ساله را خوب می‏شناسند و خورشیدی که آتش می‏گرید و عطش را در حنجره‏ها سنگین‏تر می‏کند.

و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. لهیبِ ماتمی که از خرابه می‏ترواند، قصرِ ابلیسِ علیه‏السلام را به آتش کشیده است. بادها زوزه می‏کشند و ابرها، سیاه اشک می‏ریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّه‏ای کودکانه، ستون‏های متزلزل شام را به لرزه نشانده است. کسی پیش‏تر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاه‏پوش که هر لحظه، نامِ پدر بردنش، عطوفت را در دلِ حتّی سنگ‏ها، به آتشفشانی بدل می‏کند.

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

وقتی میان خون و آتش، صدای گریه‏ات، دل سنگ را می‏لرزاند و پاهای تاول زده‏ات، سختی‏ها را گلایه می‏کرد، همه چشم‏ها کور بودند و دل‏ها سنگین‏تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبک‏تر کند... .

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

زیر تازیانه در خرابه های شام

که دیده است که جوجه کبوتری توفان‏ زده را تیر و کمان حواله کنند؟

آه، رقیه ! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب‏های تشنه ‏ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته ‏ات را آشنای تازیانه ‏ها کردند.

خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏تواند کرد؟

فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏ های شام مویه می‏کنم و وسعت رنجت را با کوه‏ها در میان می‏گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏توانده شست.

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

اندوهت را می‏گذاری و می‏روی

ثانیه‏ های محنت‏ بارت، صفحات خیالم را می‏ سوزاند.

بر کتیبه ‏های سوخته می‏نویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت می‏طلبم.

ناله‏ های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.

قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏ آورند و می‏گریند.

پنجره‏ ها، کابوس‏های سیاهت را تب می‏ کنند.

خارها، پاهای برهنه‏ ات را جگرریش می‏ کنند.

می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می‏پاشی و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.

_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_

تو را چه بنامم

تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.

دو بیتی های شهادت حضرت رقیه(س)

هجده لغت به سوره ی کوثر نوشته است

یعنی که عمر فاطمه را هجده سرشته است

دانی چرا سوره ی کوثر سه آیه دارد

این سه نشان دهنده ی عمر رقیه است

*

*

من رقیــــه دخترشیرین زبان شــــــــاه دینم
غنچه ی پژمرده ی بـــــــاغ امیــــرالمومنینم
هردوعالم دردعا،محتاج دست کوچک مــــن
تاابدحاجـــت رواگردنــــدازیک آمینــــــــــــــــم

*

*

مرا دشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

*

*

یک رقیه جان از آن لب ها برایم خرج کن

محفل انس مرا آیات قرآنی بس است

:: محمد سهرابی ::

*

*

  آمد سه ساله و سه قرن تجربه ها کرد

از بی مهری عالم، گلایه ها به خدا کرد

عمرش نکشید تا چو فاطمه بدرخشد

اما ببین  که او،  پیٍ خرابه ، چه ها کرد

*

*

توئی ماه من ومن چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر برگوش پاره

*

*

ﻣﺎ اﻟﻔﺖ دﯾﺮﯾﻨﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ در دارﯾﻢ

اﻧﺴﯽ ﺑﻪ ﺳﻼﻟﻪ ی ﭘﯿﻤﺒﺮ دارﯾﻢ

ﺧﻮاﻫﺎن ﮐﺮاﻣﺘﯿﻢ از درﮔﻪ ﻋﺸﻖ

ﮐﯽ دﺳﺖ ز داﻣﻦ رقیه ﺑﺮدارﯾﻢ؟

*

*

از گیسوان خاکی ام تا که ببافی

یک چیزهایی مانده اما آنقدر نه . . .

:: علی اکبر لطیفیان ::

*

*

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دوچشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را

*

*

ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد

مادرم نذر تو را هر وقت “هم زد” گریه کرد

:: کاظم بهمنی ::

*

*

خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود

یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کند

:: علی اکبر لطیفیان ::

*

*

به روی نیلی و موی سفید دقت کن

بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟

:: حامد خاکی ::

*

*

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی

:: سید محمد جواد شرافت ::

*

*

زن غساله چه می دید که با خود می گفت:

مـادرت کـاش به جای تـو  پـسـر می آورد !

:: کاظم بهمنی ::

*

*

ای داغ غمت لاله به باغ دل ما

نام تو رقیّه جان، چراغ دل ما

دلسوختگان غم خود را دریاب

بگذار تو مرهمی به داغ دل ما

:: سید رضا مؤید ::

*

*

می آیم با شمیم زخم لاله

به دستم خون اوراق سه ساله

چهل بار از کتابی سرخ خواندم

مصیبت نامه ی یاس سه ساله

::‌ محمد حسین انصاری نژاد ::

*

*

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته است

خود را میان یک در ودیوار دیدم

:: کاظم بهمنی ::

*

*

بابا ببین چه کردند با شبهِ مادر تو

از دست رفته حالا چشمان دختر تو

:: وحید مصلحی ::

*

*

یک لحظه دید عمه مرا ، اشکباره شد

داغ مدینه در دل زارش دوباره شد

نامرد سیلی اش دو هدف داشت همزمان

هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد!

:: مهدی صفی یاری ::

*

*

دستان کوچکش که ضریح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

:: یوسف رحیمی ::

*

*

یارب به کوه طور نرفتیم، چون تو را

در روضه ی رقیه ملاقات کرده ایم

:: وحید قاسمی ::

*

*

 

 در نام رقیه، فاطمه پنهان است
از این دو یکی جان و یکی جانان است
در روی کبود این دو پیداست خدا
آیینه بزرگ و کوچکش یکسان است

سید رضا مؤید

*

*

خاک قدمِ رقیه باشی عشق است

زیر علمِ رقیه باشی عشق است

با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

یک شب حرم رقیه باشی عشق است

سیدمجتبی شجاع

*

*

سه ساله کودک و این اوج عزت / مدال مرحبا دارد رقیه

پدر بر چهره او یک دم نظر کن / رخ زهرا نما دارد رقیه

سرگذشت حضرت رقیه (س) در کربلا

با ملاحظه کتب و اقوال گوناگون، مجموع فرزندانی که به امام حسین علیه‌السلام نسبت داده شده است هشت دختر و سیزده پسر است.

هشت دختر آن حضرت: فاطمه کبری و فاطمه صغری و زبیده و زینب و سکینه و آن دختر که در خرابه وفات کرد (که بعضی نامش را زبیده و بعضی رقیه گفته‌اند) و ام‌کلثوم و صفیه می‌باشند.

و سیزده پسر وی: علی‌اکبر، علی اوسط، علی‌اصغر، محمد، جعفر، قاسم، عبدالله، محسن، ابراهیم، حمزه، عمر، زید و عمران‌بن‌الحسین (ع) می‌باشند.

حضرت رقیه (ع) در عاشورا

در بعضی روایات آمده است: حضرت سکینه سلام الله علیها در روز عاشورا به خواهر سه‌ساله‌ای (که به‌احتمال قوی همان حضرت رقیه (ع) باشد) گفت: «بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود کشته بشود.»

امام حسین (ع) با شنیدن این سخن بسیار اشک ریخت و آنگاه رقیه (ع) صدا زد: «بابا! مانعت نمی‌­شوم. صبر کن تا تو را ببینم.»

امام حسین (ع) او را در آغوش گرفت و لب‌های خشکیده‌اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که:

العطش العطش، فان الظما قد احرقنی

بابا بسیار تشنه ام، شدت تشنگی جگرم را آتش زده است.

امام حسین (ع) به او فرمود: «کنار خیمه بنشین تا برای تو آب بیاورم». آنگاه امام حسین (ع) برخاست تا به سوی میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت:

یا ابه این تمضی عنا؟

بابا جان کجا می‌روی؟ چرا از ما بریده‌ای؟

امام (ع) یک بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام کرد و سپس با دلی پرخون از او جدا شد.

آخرین دیدار امام حسین (ع) با حضرت رقیه (س)

وداع امام حسین (ع) در روز عاشورا با اهل‌بیت (ع) صحنه‌ای بسیار جان‌سوز بود، ولی آخرین صحنۀ دل‌خراش و جگرسوز، وداع ایشان با دختری سه‌ساله بود که در ذیل می‌خوانید:

عمر سعد به آن‌ها اجازه داد به آن‌ها آب بدهند. وقتی که نوبت به حضرت رقیه (ع) رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوی قتلگاه حرکت کرد. یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا می‌روی؟ حضرت رقیه (ع) فرمود: «بابایم تشنه بود. می‌خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم.

هلال بن نافع که از سربازان دشمن بود، می‌گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم. دیدم امام حسین (ع) پس از وداع با اهل‌بیت خود، به سوی میدان می‌آید. در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که از خیمه بیرون آمد و با گام‌های لرزان، دوان دوان به دنبال امام حسین (ع) شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:

یا ابه! انظر الی فانی عطشان.

بابا جان، به من بنگر، من تشنه ام.

شنیدن این سخن کوتاه ولی جگرسوز از زبان کودکی تشنه‌کام، مثل آن بود که بر زخمهای دل داغدار امام حسین (ع) نمک پاشیده باشند. سخن او آن‌چنان امام حسین (ع) را منقلب ساخت که بی‌اختیار اشک از دیدگانش جاری شد. با چشمی اشک‌بار به آن دختر فرمود:

الله یسقیک فانه وکیلی.

دخترم، می‌دانم تشنه هستی خدا ترا سیراب می‌کند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است.

هلال می‌گوید: پرسیدم «این دخترک که بود و چه نسبتی با امام حسین (ع) داشت؟»

به من پاسخ دادند: او رقیه (ع) دختر سه‌سالۀ امام حسین (ع) است

به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!

عصر عاشورا که دشمنان برای غارت به خیمه‌ها ریختند، در درون خیمه‌ها مجموعا ۲۳ کودک از اهل‌بیت را یافتند.

به عمر سعد گزارش دادند که این ۲۳ کودک، بر اثر تشنگی در خطر مرگ هستند.

عمر سعد به آن‌ها اجازه داد به آن‌ها آب بدهند. وقتی که نوبت به حضرت رقیه (ع) رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوی قتلگاه حرکت کرد. یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا می‌روی؟ حضرت رقیه (ع) فرمود: «بابایم تشنه بود. می‌خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم.»

او گفت: آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند!

حضرت رقیه (ع) در حالی که گریه می‌کرد، فرمود: «پس من هم آب نمی‌آشامم.»

نیز در کتاب مفاتیح الغیب ابن جوزی آمده است که صالح بن عبدالله می‌گوید: موقعی که خیمه‌ها را آتش زدند و اهل‌بیت رو به فرار نهادند، دختری کوچک به نظرم آمد که گوشۀ جامه‌اش آتش گرفته، سراسیمه می‌­گریست و به اطراف می‌دوید و اشک می‌ریخت. مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه‌اش را فرونشانم. همین که صدای سم اسب من را شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم: ای دختر قصد آزارت ندارم. به‌ناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه‌اش را خاموش نمودم و او را دلداری دادم. یک‌مرتبه فرمود: ای مرد، لب‌هایم از شدت عطش کبود شده، یک جرعه آب به من بده. از شنیدن کلام رقتی تمام به من دست داده ظرفی پر از آب به او دادم. آب را گرفت و آهی کشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم: عزم کجا داری؟ فرمود: خواهر کوچک‌تری دارم که از من تشنه‌تر است. گفتم: مترس، زمان منع آب گذشت، شما بنوشید.

از کتاب سرور المومنین نقل شده است: حضرت رقیه (ع) هربار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن می‌کرد و آن حضرت بر روی آن نماز می‌خواند. ظهر عاشورا نیز، طبق عادت، سجاده پدر را پهن کرد و به انتظار نشست. ولی بعد از مدتی، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد.

گفت: ای مرد، سؤالی دارم، بابایم حسین (ع) تشنه بود، آیا آبش دادند یا نه؟!

گفتم: ای دختر نه و الله تا دم آخر می‌فرمود: (اسقونی شربه من الما)

می‌فرمود: یک شربت آب به من بدهید، ولی کسی او را آبش نداد بلکه جوابش را هم ندادند.

وقتی که آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید و بعضی از بزرگان می‌گویند اسم او حضرت رقیه خاتون (ع) بوده است.

کنار سجاده، چشم به راه پدر بود!

از کتاب سرور المومنین نقل شده است: حضرت رقیه (ع) هربار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن می‌کرد و آن حضرت بر روی آن نماز می‌خواند. ظهر عاشورا نیز، طبق عادت، سجاده پدر را پهن کرد و به انتظار نشست. ولی بعد از مدتی، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد.

رقیه (ع) به او گفت: آیا پدرم را ندیدی؟ شمر بعد از آنکه آن کودک را در کنار سجاده، چشم به راه پدر دید، به غلام خود گفت: این دختر را بزن! غلام به این دستور عمل نکرد. شمر خود پیش آمد و چنان سیلی به‌صورت آن نازدانه زد که عرش خداوند به لرزه درآمد.

 

کنار پیکر خونین پدر، در شب شام غریبان

در کتاب مبکی العیون آمده است: در شب شام غریبان، حضرت زینب (ع) در زیر خیمه نیم‌سوخته، اندکی خوابید. در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا (ع) را دید. عرض کرد: مادرجان آیا از حال ما خبر داری؟!

حضرت فاطمۀ زهرا (ع) فرمود: تاب شنیدن ندارم. حضرت زینب (ع) عرض کرد: پس شکوهم را به چه کسی بگویم؟

حضرت فاطمۀ زهرا (ع) فرمود: «من خود هنگامی که سر از بدن فرزندم حسین (ع) جدا می‌کردند، حاضر بودم. اکنون برخیز و رقیه (ع) را پیدا کن».

حضرت زینب (ع) برخاست. هر چه صدا زد، حضرت رقیه (ع) را نیافت.

با خواهرش ام‌کلثوم (ع) در حالی که گریه می‌کردند و ناله سر می‌دادند، از خیمه بیرون آمدند و به جستجو پرداختند تا اینکه نزدیک قتلگاه صدای او را شنیدند. آمدند کنار بدن‌های پاره‌پاره، دیدند رقیه (ع) خود را روی پیکر مطهر پدر افکنده و در حالی که دست‌هایش را به سینۀ پدر چسبانیده است درد و دل می‌کند.

حضرت زینب (ع) او را نوازش داد. در این وقت سکینه (ع) نیز آمد و با هم به خیمه بازگشتند. در مسیر راه، سکینه (ع) از رقیه (ع) پرسید: چگونه پیکر پدر را جستی؟ او پاسخ داد: «آن‌قدر پدر پدر کردم که ناگاه صدای پدرم را شنیدم که فرمود: بیا اینجا، من در اینجا هستم.»




نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.