دشمن دیده شد

داستان ماجراجویی بزرگ- قسمت اول- دشمن دیده شد

قسمت اول


۱۶ دی ۱۳۹۹ / ۱۶:۱۷:۵۰
۵


دو گروه می خواستند با هم بجنگند و یکدفعه با هم صلح کردند. چرا.... با خواندن این داستان خواهید دید

 

برج مراقبت: کیش کیش از مرکز به شهر هوایی صدای من را داری

شهر هوایی: بله قربان صدا  واضح است

 برج مراقبت: هواچطوره ؟

شهر هوایی:خوبه

برج مراقبت:چه خبراز دشمنان!

شهر هوایی:تاحالا که دشمنی را ندیدم

برج مراقبت:پس خدا ...

شهر هوایی:صبر کن دشمن را دیدم

برج مراقبت:واقعا؟

 شهر هوایی: بله

برج مراقبت: چند تا هستند؟

شهر هوایی:2تا نه 9تا نه خیلی خیلی زیادند.

برج مراقبت: وای وای هر جایی هستی بمان الان نیروی کمکی می فرستم

شهر هوایی: باشد

 10دقیقه بعد000

شهر هوایی: مرکز مرکز صدا مو داری؟
برج مراقبت: بله شهر هوایی ،چرا این قدر نگرانی؟

 شهر هوایی:به خاطراین که نه نیرو ی کمکی آمد و دشمن دارد به من رگبار می زند!

برج مراقبت:اما من چند هواپیما برای کمک فرستادم
 

شهر هوایی:پس چرا خبری از آنها نیست؟

برج مراقبت:من نمیدانم

شهر هوایی:صبر کن صبرکن نیروی کمکی رسید

برج مراقبت:چه خوب



نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.