۰۳ دی ۱۳۹۸ / ۰۸:۵۸:۵۰

. حکایت راز جعبه شخصی نزد حکیمی رفت و گفت : ای حکیم راز خوشبختی و پیروزی رابه من بیاموز. حکیم گفت: اگرفردا بیایی رازی را برای تو خواهم گفت.آن مرد رفت و فردابازگشت. 

حکایت راز جعبه

شخصی نزد حکیمی رفت و گفت : ای حکیم راز خوشبختی و پیروزی رابه من بیاموز.

حکیم گفت: اگرفردا بیایی رازی را برای تو خواهم گفت.آن مرد رفت و فردابازگشت. حکیم جعبه ای به او داد و گفت : مواظب باش ! در این جعبه نباید باز شود . شخص با شگفتی جعبه را گرفت و راه افتاد . درراه به این فکر می کرد که درون جعبه چیست؟ و چرا او نباید در آن جعبه را باز کند . وقتی به خانه رسید صبرش تمام شد ودر جعبه را باز کرد . نا گهان موشی از جعبه بیرون پرید ورفت .

آن شخص با دیدن موش خشمگین شد و نزد حکیم باز گشت و گفت : ای حکیم من از تو رازی خواستم تو موش به من دادی ! حکیم گفت : ای نادان تو که نمی توانی یک موش را درجعبه نگهداری چطور می توانی رازی را نزد خود حفظ کنی ؟

منابع و مآخذ:



نمایش دیدگاه‌های بیشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.