معرفی کتاب

«نخل و نارنج»

از: وحید یامین پور


۱۵ تیر ۱۳۹۹ / ۲۱:۰۰:۳۱
۲۱۲


                     

      «نخل و نارنج» روایت شور و شوق شیخ اعظم، خاتم الفقها و المجتهدین، مرتضی انصاری است که همچنان به عنوان نگین درخشان علم و تقوا ستایش می شود. این کتاب داستانی است که هرچند به قلم خیال نگاشته شده است، کوشش شده بر اسناد و واقعیت های تاریخی استوار باشد.

جملاتی از این کتاب:

  • قناعت به آنچه میدانی، قناعت نیست؛ اسراف است.
  • علم شریعت عهده دار اعمال قلبیۀ توست.
  • شیخ اگر میدید گوشی برای شنیدن و جانی مستعد حرکت هست، می آغازید و می جوشید و می توفید؛ آنچنان که مستمع و خود او، سرشار از شور شعف می شد.
  • بگذار به فاصله ام تا ملا شدن بیندیشم تا به پیش افتادگی ام از در راه ماندگان.
  • نه؛ آن ها قله را نمی بینند. کسی که قله را ببیند، رنج سعود به آن را می پذیرد و بلکه در سعود رنجی نمی بیند و عجیب است که مردمان رنج ایستادن و ماندن را درک نمی کنند! ایستادن و ماندن، هراس انگیز است...
  • در باره سرزمین های اشغال شده در زمان قاجار:
    • امّا ثقل روزگار چنان است که شانه های قوی ترین مردان را آرام آرام خسته می کند و می شکند. آنچنان سنگین که سال ها بعد فرزندان مجاهدانی که سرزمینشان اشغال شده بود حتی به یاد نیاوردند که آن ها پیش از این از چیزی ناراحت بوده اند. به یاد نیاوردند که تحت فشار و آزار بوده اند. حتی اصل آزار و فشار را هم به یاد نیاوردند و همه چیز به کتاب خانه ها خزید و فراموش شد.
  • در ستایش دیگران گاهی رذالتی نهفته است که به شمشیر تحقیر غیر بدل می شود و به اثبات فضل ستایشگر می انجامد.
  • باید کمی می اندیشید که دقیقا دلتنگ چه چیزی است. همیشه منشا دلتنگی و اضطراب روشن نیست. گاهی حس مبهمی از انتظار یک واقعه یا شنیدن یک خبر نا خوشایند یا حل نشدن یک تلخی مزمن به هم می آمیزد و دل را آشفته می کند. دل راه خودش را می رود و گاهی باید او را گرفت و نشاند و پرسید:« به کدام راه می روی؟ به کدام راه مرا می کشانی دل؟
  • او چشم پرکن نبود و هیچ گاه هم چنین نشد. چشم پرکن ها خود را به به رخ می کشند و به چشم می آورند. چیزی بیش از آنچه هستند را به خود می افزایند؛ به لباسشان، به چهره شان، به راه رفتنشان، به حرف زدنشان. چشم پر کن ها به خودشان از نگاه دیگران نگاه می کنند و آنگاه حظّ می برندو احساس رضایت می کنند. آن ها چیزی را از درون می کاهند و به می افزایند.
  • پرهیز پر پرواز او بود.
    • با خود عهد کرده بود مذاقش را با طعم چیزی که برای زنده ماندنش ضرورتی نداشت، آشنا نکند. با هر چشیدن جدیدی، خواهش جدیدی متولد می شد و در هر خواهش جدیدی، ذلت جدیدی نهفته بود.
  •  حرفه ای شدن وجه دیگری از حادثه شگفت عادی شدن است. به محض حرفه ای شدن در کاری، جوشش متوقف می شود و ارتباط وجودی با یک حقیقت، به تکرار یک آیین بدل می شود.
  • تو رهایی از خلق را رهایی دانستی. امّا جز این نیست که رهایی وقتی کامل می شود که شانه هایت را برای کشیدن بار مردم پایین بیاوری.
  • فقر، فخر است؛ ولی تا وقتی انتخاب شود و اظهار نشود. وقتی که اظهار شود، هم فقر است و هم ضعف.
  • فقیر بودن و شاد بودن، آسان نیست. ثروت شادی نمی آورد و البته فقر هم شادی را از بین نمی برد. منشا شادی بیرون از انسان نیست که با سر و سامان دادن به بیرون از خود آن را خلق کند و از دستش بدهد.
  • دنیا حسرت به دل توجّه شیخ بود و شیخ گویی جسدی است که هیچ رنگی در دنیا با رنگ دیگر برای او فرقی ندارد.
  • بدترین درد مردم مشرق زمین این است که آن ها در اتحاد میان خود با هم اختلاف دارند و در تایید اختلاف با همدیگر متحد شده اند!
  • برای این رسالت، باید چون رسول باشی؛ عقل کل و لب اللباب؛ رئیس حکما و اسوۀ تقوا. اگر چنین نباشی، خلق الله را به خود خوانده ای، نه به خدا.
  • باید به اوقات امور اندیشید؛ هر کاری وقتی دارد. مقصر هر قدر هم مقدس باشد برای رسیدن به آن باید در موقف واقعی خود ایستاد.
  • ما برای دفع افسد به فاسد دلیل داریم ولی برای دفع فاسد به افسد، خیر.
  • مردم! بدانید که دو چیز انسانن را در مسیر انسانیت سریع به منزل می رساند؛ یکی قرآن خواندن در نیمه شب و دیگری گریه بر حضرت سیدالشهدا علیه السلم.
  • بدانید انسان یک شاکله ای دارد. ما اغلب شاکلۀ خود را نمی شناسیم.
  • بخشی از کتاب که شیخ در آن از نجف به کربلا در حال حرکت بود:
    • این راه که می رویم، مسیر حکومت حضرت حجت است. روزگاری هزاران هزار سیاه پوش این خاک را با پای پیاده خواهند کوبید تا آمادۀ قدوم سربازان آن حضرت شود. می بینم آن زمانی را که شیعیان در صفوفی متراکم به زیارت می آیند و در اربعین، نجف را به کربلا وصل خواهند کرد.

برچسب‌های این مطلب:

معرفی کتاب


نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.