برای کلاس روش مطالعه

داستان تاجر زمان

نوشته خودم


۰۱ بهمن ۱۳۹۸ / ۲۳:۰۱:۱۰
۱۳۹


خواهشمندم نظراتتان را بگویید و لایک بدهید

تاجر زمان

نویسنده: محمد مهدی گنجایی

زمان زیادی داشتم ولی وقتی در محور زمانم کلماتی چون علوم ریاضی عربی دینی مدرسه و چیز های مربوط به درسم را قرار میدادم دیگر زمانی برایم نمیماند. پس دنبال راهی گشتم تا این کلمات را پاک کنم. تصمیم گرفتم زمان درسم را بفروشم. به بیرون رفتم و پیش افراد مختلف ولی هیچکس حاظر نبود زمان درسم را بخردمیگفت:من به اندازه کافی زمان کار دارم چرا باید پول بدهم تا به زمان کارم اضافه شود؟ پس از کلی جست و جو فهمیدم هیچکس حاظر نیست زمان کارم را بخرد. حتما باخود میگفتند که چرا باید پول بدهند تا چیز بدی را بگیرند. انگار بخواهی پول بدهی تا بد را بدتر کنی و این قطعا به ضرر آن شخص است. پس تصمیم گرفتم تا از دیگران بپرسم زمانشان را به چه کسی میفروشند. از هر کس میپرسیدم معمولا یک جواب میشنیدم: تاجر زمان ولی هیچکس به من نمیگفت تاجر زمان چه شکلیست و کجا زندگی میکند یا اینکه بخواهد به من شماره اش را بگوید. پس از کلی جست و جوی بیفایده با نا امیدی به خانه بازگشتم. و بعد یک کار احمقانه ای که ناگهان به ذهنم رسید را انجام دادم که همین کار به کمکم آمد.رفتم درگوشی مادرم یک فرد جدید باز کردم که شماره ای نداشت: تاجر زمان سپس در آن یک پیامک نوشتم:سلام تاجر زمان نمیدانم چه شکلی هستی یا کجا زندگی میکنی حتا شاید اصلا این پیام به تو نرسد ولی اگر این پیامک را میخوانی میخواهم به تو بگویم که من یکی از بهترین فروشندگانت خواهم بود. زیرا من زمان درس خیلی زیادی دارم و شنیدم تو به آنها علاقه داری و میخواهی با آن مجموعه ای از زمان های درس و کار داشته باشی تا از همه بالاتر باشی. پس بدان که من زمان زیادی دارم در حدی که تو را به درجه خیلی بالایی در جدول بیشترین زمان کار ها برساند.من میخواهم آنها را به تو بفروشم. لطفا به من یکجوری بگو تا من بفهمم که چجوری باید زمانم را به تو بفروشم. و سپس خوابیدم . حوالی صبح با شنیدن صدای زنگ خانه بیدار شدم و جالب اینجا بود که انگار فقط من آن صدا را شنیده بودم. اوایل فکر کردم دارم خواب میبینم ولی بعد از گذشت چند دقیقه به سمت درب خانه رفتم و باز کردم. میخواستم داد بزنم: هی آقا چرا اینقدر زنگ میزنی؟ اما وقتی با آن مرد عجیب آشنا شدم کل این جملات از ذهنم رفتند. انگار جادو شده ام. مرد لباسی کاملا عجیب بر تن کرده بود. یک لباس بافتنی مشکی و شلواری سفید رنگ که با رنگ کلاهش یکی بود. کفشانش به رنگ مشکی بودند درست هم رنگ پیراهنش یک عصای عجیب طلایی در یکی از دست هایش گرفته بود و آن را با ریتمی ملایم بر زمین میکوبید. از اولین زمانی که او را دیدم حتی اگر شک داشتم که اصلا او را دیده ام یا نه اما اطمینان کامل داشتم که آن عصا وجود داشت که هی بر زمین کوبیده میشد و بالا میآمد. در کمال تعجب یک ردای طلایی رنگ(هم رنگ عصایش) بر تن کرده بود که او را کمی مسخره جلوه میداد. صورتش. راستش نمیتوانم صورتش را توصیف کنم نه به دلیل اینکه خیلی زیبا است یا خیلی زشت چون من جادو شده بودم. واقعا همچین حسی داشتم چون صورتش را با تمام فرو رفتگی ها و چین و چروک ها میدیدم اما وقتی میخواستم به آن فکر کنم یا جایی بگویم سریع همه چیز از ذهنم پاک میشد. این چین وچروک ها  و فرو رفتگی ها را هم از خودم در آوردم چون خیلی وقت است که صورت او را ندیدم البته حتی اگر میدیدم هم کمکی به من نمیکرد. وقتی فهمیدم دارم زیادی به او زل میزنم سریع یاد حرفم افتادم و باصدای بلند آنرا گفتم. او با لبخندی بر لب گفت: تو خودت با من کار داشتی مگر نگفتی که میخواهی زمان کارت را به من یعنی تاجر زمان بفروشی؟ من خیلی آرام پرسیدم: تاجر زمان؟ با همان لبخند رو اعصاب پاسخ داد: بله تاجر زمان. با عقلترین انسان و یک تاجر باهوش دنبال چیزی میرود و سرمایه گذاری میکند که هیچ کس آنرا نمیخواهد آنگونه به راحتی سود زیادی میبرد. همان طور که گفتم او که در واقع من باشم از همه باهوشترم چه برسد به توی بچه که هنوز در حال آموختنی ولی بدان هر چقدر هم بخوانی و یاد بگیری به پای من نخواهی رسید. کمی از اینکه با من اینگونه حرف زد ناراحت شدم. چقدر از خود راضی؟ در حال فکر کردن برای دادن پاسخ بودم که خودش دوباره با آن لبخند حرفش را ادامه داد: از آنجایی که من خیلی باهوشم میدانم که زمان ارزش دارد و باید به سراغ اصل مطلب یعنی معامله بپردازم خوب چگونه میخواهی کارت را به من بدهی؟ این دقیقا همان چیزی بود که من میخواستم بپرسم او حتی به من فرصتی برای حرف زدن نگذاشت و حرفش را ادامه داد: خوب بهتر است به تو توضیح بدهم ببین اول اینکه برای فروختن زمان کارت به من باید آن کار را انجام دهی و سپس همهی کار انجام شده به من میرسد و من پاداشت را میدهم که چیزی نیست جز فری تایم یا زمان آزاد. زمانی که تو کاری نداری و هر بازی که میخواهی انجام دهی را میدهی هر چه بیشتر کار آنجام دهی بیشتر فری تایم میگیری اما یادت باشد که اگر زیاد و پشت سر هم انجام دهی آرام آرام خسته میشوی. بنابراین میتوانی به صورت قسطی بدهی یعنی هر روز میزانی مشخص. البته یادت باشد که به همان میزان فری تایم میگیری یک چیز دیگر اگر اول لذت ببری و آخر سر بروی سراغ دادن کارت به من یادت باشد که معامله درجا بهم میخورد. چون من اینجا حرف اول رو میزنم و بقیه افراد چاره دیگری ندارند چون به من نیاز دارند. هههههههههههه خوب ادامه دهیم البته که چیزی نماند حالا تو بگو کدوم روش را انتخاب میکنی؟ من با کمی فکر گفتم: حالت پرداخت قسطی او هم جواب داد: هه همه انسان های ضعیفتر از من این را میگویند باشد حالا برو بخواب و بدون هیچ خدا حافظی یا اینکه بگزارد من خدا حافظی کنم رفت البته که هنوز صدای عصایش می آمد. بعد به سرعت به رختخواب رفتم و خوابیدم . روز بعد تمام کار های گفته شده را هم انجام دادم و به دستوراتش عمل کردم. واقعا داشتم لذت میبردم هم از اینکه میدیدم زمان های درسم دارند میروند و به من سودی هم میدهند هم از اینکه کلی فری تایم گیرم می آمد. هر شب هم او را دوباره میدیدم که خیلی راجع به معامله حرف نمیزد و فقط از خودش تعریف میکرد و همچنان آن صدای عصایش در مغزم میچرخید. بعد از گدشت چند روز اینبار او زمان غروب پیشم آمد آن هم نه در خانه بلکه در یک باغ زیبا. به من گفت: میخواهم بروم و به معامله با دیگران بپردازم باید بگم که تو هم مانند دیگران خیلی مسخره هستی و من از تو هم خوشم نیامد فقط از یک انسان خوشم آمد که آن هم خودم هستم. و بعد دو باره با همان لبخند همان لباس همان صدای عصا و بودن هیچ خداحافظی رویش را برگرداند و به سمت افق رفت. در حالی که تماشایش میکردم با خود فکر کردم که چرا من جواب اورا با این همه بی ادبی ندادم شاید چون به آن نیاز داشتم شاید با اینکه بد اخلاق بود  اما نیاز من به حساب می آمد. از این آدما زیاد دیدم. گاهی از آدم ها هستند که به آنها نیاز داری و آنها زیاد بد اخلاقی میکنند اما ما اگر هیچ کاری نکنیم و فقط صبر کنیم هم به سودمان میرسیم و او هم به خواسته اش با اینکه بعدا تاوان پس میدهد. یک لحظه با خود گفتم نکند همه این ها الکی است و چیزی جز خیالاتم نیست با این حال من اورا تماشا میکردم که به سمت افق حرکت میکرد و ردای طلایی اش در آسمان به پرواز در آمده بود و همچنان صدای برخورد عصای او با زمین را میشنویدم. خورشید کم کم داشت از کوه ها میگذشت و هوا قرمز رنگ شده بود و من همچنان به تاجر زمان مینگریستم و به ریتم عصایش گوش میدادم و به او فکر میکردم که یکی از فایده هایش برای من این بود که بیشتر به اطرافم بنگرم و گوش بدهم مثل صدای عصایش. یک لحظه پلک زدم و دیگر تا آخر عمرم او را ندیدم.

نکته این داستان واقعی نیست و حتی شحصیت آن هم الکی هست.دیگر آنکه این داستان هیچ ربطی به رمان های مشابه این اسم ندارد

برچسب‌های این مطلب:

هنری


نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.