خلافت بعد پیامبر (ص)

در خلافت عمر و عثمان، علی (ع) چه میکردند؟

تحقیق تاریخ


۱۷ آذر ۱۳۹۶ / ۲۲:۰۱:۵۴
۱۰۰
۱۷


در ۲۵ سال خلافت عمر و عثمان، امام علی (ع) چه میکردند؟

خلافت عمر:

حضرت علی (ع) خلافت عمر را پذیرفت ولی در مقابل این اقدام که غیرمنتظره هم نبود، چاره ای جز صبر و سکوت نداشت؛ امّا سالها بعد، این انتصاب را مذموم و ناحق دانست.

در این دوره، امام علی علیه السلام همچنان از صحنه سیاست دور بود و همان طور که در زمامداری ابوبکر، مسندی را بر عهده نگرفت، در زمان عمر نیز از پذیرش هرگونه مسئولیتی خودداری کرد؛ امّا برای جلوگیری از معرّفی نادرست اسلام، نقش هدایتگر و مددکار را در جامعه اسلامی ایفا می نمود. حضور علی علیه السلام آن چنان مفید و مؤثّر بود که جمله معروف عمر که: «اگر علی نبود، عمر هلاک می شد»،بیش از هفتاد بار شنیده شد!

امام علی علیه السلام ، بارها عمر را که احکامی به اشتباه صادر کرده بود، با راهنمایی منطقی نجات داد و چنان که مورّخان اهل سنّت گفته اند: عمر، کاری را بدون مشورت علی علیه السلام انجام نمی داد؛ زیرا به خردمندی و دقّت نظر و دینداری او معتقد بود.

بعد از رحلت رسول اکرم، جهان اسلام به طور طبیعی مشکلات فراوانی داشت و گسترش جغرافیایی جهان اسلام که تحت عنوان «فتوحات» صورت می گرفت، خود مزید بر علّت بود که مشکلات بیشتری پیش آید. پاسخگویی این همه مشکلات و ارائه رهنمودهای راهگشا، فقط از کسی چون علی علیه السلام برمی آمد و این چیزی بود که دستگاه خلافت هم دریافته بود و همه مشکلات را در این زمینه به آن حضرت ارجاع می داد و امام نیز به شایستگی پاسخگو بود.

خلافت عثمان

پس از سوء قصد به جان عمر و قبل از درگذشتش، او برای تصدّی خلافت مسلمانان با اطرافیانش مشورت کرد. به او گفتند که پسرش عبداللّه را به عنوان جانشین خود تعیین کند. عمر گفت: نه؛ دو مرد از پسران خطّاب، متصدّی امر خلافت نشوند. آنچه که عمر به دوش کشید، بس است.

سپس گفت: اگر جانشین تعیین کنم، کسی که از من بهتر بود (ابوبکر) ، چنین کرد و اگر تعیین نکنم، آن کس که از من بهتر بود (رسول خدا) نیز چنین کرد. آن گاه ادامه داد: «رسول خدا، هنگام وفاتش از شش تن از قریش راضی و خشنود بود: علی ابن ابی طالب، عثمان بن عفّان، طلحة بن عبداللّه ، زبیر بن عوام، سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف، و نظر من این است که خلافت را بین این شش نفر به شورا بگذاریم تا اینکه خود، یک نفر را انتخاب کنند».

بدین ترتیب، شورای شش نفره ای را مأمور گزینش خلیفه کرد و به ابوطلحه دستور داد تا پس از دفن او با پنجاه مرد مسلّح، خانه ای را که در آن علی، عثمان، طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف برای امر خلافت به شور می نشینند محاصره کنند تا اینکه یک تن را از میان خود برای امر خلافت برگزینند و شش دستور به شرح زیر صادر نمود:

 

1. اگر هر شش نفر، یک تن را برای خلافت انتخاب کردند، او خلیفه مسلمانان خواهد شد.

2. اگر پنج تن از اعضای شورا، به یک نفر برای خلافت رأی بدهند و نفر ششم به او رأی ندهد، نفر ششم را به قتل برسانید.

3. اگر چهار تن از اعضای شورا، به یک نفر برای خلافت رأی بدهند و دو نفر دیگر با انتخاب آن شخص موافق نباشند، آن دو نفر را به قتل برسانید.

4. اگر نتوانستند کسی را به اکثریت مطلق برای خلافت انتخاب کنند و سه تن از اعضای شورا یک نفر و سه تن دیگر یک نفر را برای خلافت انتخاب نمودند، نامزدی که عبدالرحمان بن عوف، جزو انتخاب کنندگان وی باشد، خلیفه مسلمانان خواهد شد.

5. اگر تساوی آرا به وجود آمد و شخصی که عبدالرحمان بن عوف با خلافت وی موافق بود، شخصاً نخواست خلیفه شود، او و دو نفر دیگر (گروه سه نفری مقابل گروه عبدالرحمان بن عوف) را گردن بزنید.

6. اگر بعد از سه روز آن شش نفر به نتیجه ای نرسیدند، همگی را گردن بزنید و مسلمانان را به حال خود وا گذارید تا یک نفر را به دلخواه خود برگزینند.

ادامه ماجرا در شرح نهج البلاغة این گونه نقل شده است:

در آن شورا، نخستین کسی که به سخن آمد، طلحه بود که حاضران را به گواهی طلبید و اعلام کرد که وی به نفع عثمان، کنار خواهد رفت و حقّ خود را به عثمان خواهد بخشید؛ چون می دانست تا علی علیه السلام و عثمان هستند، او به عنوان خلیفه انتخاب نخواهد شد و با وجود آن دو، منصب خلافت به او نخواهد رسید و با این عمل، خواست تا طرف عثمان را تقویت کرده، جانب علی علیه السلام را تضعیف کند.

علّت دیگر کنار رفتن طلحه به نفع عثمان نیز این بود که طلحه از قبیله تمیم و عموزاده ابوبکر بود و بین دو قبیله بنی هاشم و تمیم به خاطر تصاحب مسند خلافت، کدورت پیدا شده بود.

زبیر نیز به نفع علی علیه السلام کنار رفت و گفت: «گواه باشید که من نیز حقّ خود را به علی علیه السلام بخشیدم». انگیزه زبیر نیز همان خویشاوندی و حمیت نَسَبی بود، چون او پسر عمّه علی علیه السلام بود.

بدین ترتیب، از شش نفر، چهار نفر باقی ماندند.

سعد بن ابی وقّاص نیز به نفع عبدالرحمان کنار رفت و گفت: «من حقّ خود را به عموزاده ام عبدالرحمان بخشیدم». این هم به این جهت بود که هر دو نفر از قبیله بنی زهره بودند و سعد بن ابی وقّاص می دانست که با وجود عبدالرحمان با خلافت وی موافقت نمی کنند. در نتیجه سه نفر باقی ماندند.

در این حال، عبدالرحمان به علی علیه السلام و عثمان گفت: از شما دو نفر، کدام یک حاضر است به نفع دیگری کنار رود؟ چون پاسخی از هیچ کدام نشنید، خود به سخن آمد و گفت: شما را گواه می گیرم که من از خلافت کنار می روم تا یکی از شما دو نفر را انتخاب کنم.

سپس رو به علی علیه السلام کرد و گفت: اگر به کتاب خدا و سنّت رسول خدا و سیره

شیخین (ابوبکر و عمر) عمل می کنی، من با تو بیعت می کنم.

علی علیه السلام فرمود: «من می پذیرم، به شرط آنکه به کتاب خدا و سنّت رسول اکرم و طبق نظر خود عمل کنم».

عبدالرحمان رو به عثمان کرد و همان سخنان را تکرار کرد و عثمان پذیرفت. عبدالرحمان برای بار دوم و سوم، جملات خود را برای علی علیه السلام تکرار کرد و آن حضرت نیز همان پاسخ را داد و برای عثمان نیز تکرار کرد و او همه شرایط عبدالرحمان را پذیرفت.

پس از آن، عبدالرحمان، دست خود را به عثمان داد و گفت: «سلام بر تو باد ای امیرمؤمنان!».

بدین ترتیب عبدالرحمان، عثمان را به خلافت منصوب کرد!

در بسیاری از روایات علمای شیعهو اهل سنّت آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام ، در آن روز یا چند روز پس از اتمام جلسه شورا، کسانی را که در شورا حضور داشتند، مخاطب قرار داد و شمّه ای از فضایل و امتیازات خود را بر دیگران برشمرد و در نقل هر یک از آنها، اهل شورا را به خدا سوگند داده، اقرار گرفت. حدیث مزبور به «حدیث مناشده» معروف شد.

از عامربن واثله روایت شده که می گوید: من در آن روز به همراه علی علیه السلام در شورا بودم که علی علیه السلام به آنها می فرمود: «من در اینجا با شما به گونه ای احتجاج خواهم کرد که کسی از شما نتواند آن را تغییر دهد و یا آن را انکار کند».

سپس فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا در میان شما کسی هست که خدا را پیش از من به یگانگی شناخته و پذیرفته باشد؟».

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا اَحدی در میان شما جز من هست که عمویی مانند حمزه، اسداللّه و اسدالرسول، سیدالشهدا داشته باشد؟».

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من کسی در میان شما هست که همسری مانند فاطمه علیهاالسلام دخترمحمد صلی الله علیه و آله ، سرور زنان اهل بهشت داشته باشد؟».

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا درباره او فرموده باشد: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا! دوست بدار هر کسی که او را دوست دارد و دشمن دار هر کسی او را دشمن دارد»؟

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من کسی در میان شما هست که جبرئیل درباره او گفته باشد: «به راستی که این است مساوات و برادری!...» و رسول خدا فرمود: «به راستی که او از من است و من از اویم» و جبرئیل گفت: «و من نیز از شما هستم»؟

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من کسی در میان شما هست که پیامبر خدا بدو فرموده باشد: «بدان که من در تنزیل قرآن، کارزار کردم و تو درباره تأویل آن، کارزار خواهی نمود»؟

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من در میان شما هست که رسول خدا درباره اش فرموده باشد: «دروغ گفته کسی که می پندارد مرا دوست دارد، امّا علی را دشمن داشته باشد»؟

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا جز من کسی هست که پیامبر خدا به او فرموده باشد «دوست ندارد تو را کسی جز مؤمن، و دشمن نمی دارد تو را جز کافر»؟

گفتند: به خدا، نه.

فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا هیچ می دانید که رسول خدا فرمود: «حق با علی است و علی با حقّ است»؟

گفتند: به خدا، آری.

شایان یادآوری است که در برخی از منابع، این فضایل و سؤالات و پاسخها تا چهل مورد نقل شده است. جای بسی تأسّف است که مردمانی که همه این فضایل را می دانستند و وجود مبارک امام علی علیه السلام را درک کرده بودند، حاضر نشدند خلافتی را که رسول خدا به او سپرده بود، بدو بازگردانند و با ترکیب قبیله ای شورای فرمایشی، حقّ او را غصب کردند و امام علی علیه السلام برای برپا ماندن اساس دین و اصل اسلام صبر کرد، چنانچه خود می فرماید:

«وقتی فهمیدند من بر راه روشن، سیر خواهم نمود و آنها را به عمل کردن به کتاب خدا و وصیت رسول خدا وادار می کنم و تنها حقوقی را که خدا برای آنها قرار داده، به آنها می دهم و غیر از آن چیزی به آن نخواهم داد، خلافت را از من دور کردند و به پسر عفّان دادند و من، راهی جز صبر کردن نداشتم».

آری! بدین ترتیب، انتخاب خلیفه بر اساس ملاحظات قبیله ای، اقتصادی و سیاسی انجام گرفت و عثمان بن عفّان برای اداره امور حکومت اسلامی انتخاب شد. در حقیقت، با زمامداری عثمان، تاریخ تسلّط بنی امیه آغاز گردید؛ چرا که اوّلین اقدام وی، تعیین خویشان و اقوام خود از بنی امیه در مصادر امور مملکتی بود.

ابوبکر و عمر در دوران زمامداری خود، آن چنان سهمی را در جامعه اسلام برای اقوام خود قائل نگردیدند و اطرافیانشان دارای اعتبار سیاسی خاصّی نبودند؛ ولی چنین واقعیتی در مورد حکومت عثمان، به وضوح دیده می شود. این معنی را به خوبی می توان در سخنان ابوسفیان بن حرب، بزرگِ طایفه بنی امیه در جلسه امویان و در حضور عثمان یافت. وی خطاب به آنها گفت: این حکومت را چون چوگان بازی به چنگ زنید... به آن کسی که ابوسفیان بدان سوگند یاد می کند، پیوسته همین را برای شما آرزومند بودم،... و باید فرزندان شما آن را به ارث، دست به دست برسانند.

عثمان نیز به جز این انجام نداد و اهرمهای قدرت را به دست آنها سپرد و طولی نکشید که مهره های کودتای خزنده اموی چون حَکم بن ابی العاص و پسرش مروان - که مشاور عالی و منشی عثمان بود و نظریاتش همیشه خط دهنده عثمان محسوب می شد - و ولید بن عقبه - کسی که رسول خدا خبر داده بود که از اهل آتش است - و عبداللّه بن ابی سرح - کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور قتل او را صادر کرده بود - و معاویه بن ابی سفیان - یکی از سردمداران مبارزه علیه اسلام - و عبداللّه بن عامر و سعد بن عاص، همگی در مصادر حکومتی عثمان قرار گرفتند و این را حقّ خود می دانستند و عثمان نیز که پس از انتخاب شدن، نیاز به کسب اقتدار برای تحکیم حاکمیت خویش داشت، آن را در گرو حمایت افراد طایفه اش می دانست. لذا از بذل مساعدت به خویشان خود، هرگز دریغ نمی کرد و عصای قدرت را به دست کسانی سپرد که در ملاحظه افراد، جز نژادپرستی، چیزی را رعایت نمی کردند و مُهره های خود را در رتبه های حسّاس گماردند و زمام امور را به دست گرفتند.

در اینجا به ذکر چند نمونه بسنده می کنیم و نقش علی علیه السلام را در جلوگیری از تخلّفات خلیفه و هواخواهان خلافت، می آوریم:

1. ولید بن عقبه، فرماندار کوفه بود. وی به زناکاری و شرابخواری مشهور و معروف بود. روزی ولید، پس از نوشیدن شراب، نماز صبح را به جای دو رکعت، چهار رکعت خواند و به جای ذکر رکوع گفت: «شراب بنوش و به من هم بنوشان!» و با خاتمه نماز نیز خطاب به مردم گفت: اگر مایل باشید، باز هم بخوانم!

این خبر به مدینه رسید و علی علیه السلام و طلحه و زبیر و دیگران به خلیفه اعتراض کردند. در نتیجه، عثمان به جای وی، سعد بن عاص را به حکومت کوفه برگزید.

بعد از عزل ولید، علی علیه السلام فرمود که حدود الهی را باید بر او جاری کرد و چون عثمان، حاضر به انجام این کار نشد، آن حضرت شخصاً حکم را جاری کرد و فرمود: «نباید از حدود الهی عدول شود».

هنگام اجرای حد، ولید علی علیه السلام را دشنام می داد و علی علیه السلام فرمود: «قریش پس از این، مرا جلاّد خود خواهند خواند».

2. از عبداللّه بن حارث بن نوفل، نقل شده که عثمان، عازم مکه شد و در حال احرام در منزلی فرود آمد. اهل آن محل برای او شکاری را که خود صید کرده بودند، بریان کردند و نزدش آوردند. همراهان عثمان از خوردن آن خودداری کردند؛ ولی عثمان گفت: شکاری است که ما صید نکرده ایم و دستور صید آن را هم نداده ایم. مردمانی که مُحرم نبودند، آن را صید کرده، ما را به خوردن آن دعوت کرده اند و کیست که به آن ایراد بگیرد؟ گفتند: علی بن ابی طالب.

پس برای روشن شدن حکم، کسی را نزد آن حضرت فرستاد و آن حضرت حاضر شد. هنگامی که عثمان جریان را برای علی علیه السلام تعریف کرد. آن حضرت آیه ای از قرآن را برای او تلاوت کرد و فرمود: «شکار صحرا تا هنگامی که مُحرم هستید، بر شما حرام است».

سپس کسانی را که در زمان رسول خدا حضور داشتند و شاهد جریانی مشابه آن بودند - که طی آن برای آن حضرت در حال احرام، شکاری آوردند و رسول خدا از خوردن آن خودداری کرد - به گواه خواست و دوازده نفر شهادت دادند که رسول خدا فرمود: «ما مُحرم هستیم و آنها را به کسانی که اهل حرم و مُحرم نیستند، بدهید».

چون عثمان این استدلال و سپس آن گواهان را دید، از خوردن شکار، خودداری کرد و دستور داد آن را به کسانی که مُحرم نبودند، بدهند.و سپس گفت: «اگر علی نبود، عثمان هلاک می شد».

3. مردی در زمان خلافت عثمان، در حالی که جمجمه مرده ای را در دست داشت، نزد عثمان رفت و گفت: شما می پندارید که این جمجمه در آتش می سوزد و در قبر، عذاب می شود، حال آنکه من دستم را به آن گذارده ام و هیچ حرارت آتش از آن احساس نمی کنم؟!

عثمان که نتوانست پاسخ او را بدهد، ساکت شد و کسی را نزد علی علیه السلام فرستاد. آن حضرت در حضور جمعی که اطراف آن مرد بودند، فرمود: «سؤال خود را تکرار کن». آن مرد سؤال خود را تکرار کرد. عثمان گفت: ای ابوالحسن! پاسخ او را بده.

علی علیه السلام دستور داد یک سنگ چخماق و زند و پازندی آوردند و در برابر دیدِ آن مرد و حاضران، آن را به هم زد. آتش از آنها پدید آمد. آن گاه رو به آن مرد کرد و فرمود: «دستت را بر این سنگ بگذار». سپس فرمود: «دست خویش را بر این پازند بگذار». چون دست خود را گذارد، علی علیه السلام فرمود: «آیا از این دو احساس حرارت کردی؟». آن مرد، مبهوت شد و نتوانست پاسخ بگوید.

عثمان نیز لب به تحسین گشود و بی اختیار، جمله «اگر علی علیه السلام نبود، عثمان هلاک می شد» را تکرار کرد.

عثمان در طول خلافت خود، در بذل و بخشش، کار را به اسراف رسانید و بیش از خلفای پیشین با جانبداری صریح و بی پروا از خویشاوندان، راه را برای تسلّط اقتصادی بنی امیه بر مردم هموار ساخت. نمونه ای از پرداختها و بخششهای او - که

بدون هیچ حساب و کتابی صورت می گرفت - به این شرح است:

1. روزی عثمان یکصد هزار دینار به پسر عموی خود، سعد بن عاص بخشید و در پاسخ انتقاد مردم گفت: من خویشاوندان مادری دارم و باید به آنان رسیدگی کنم.

به او گفتند: مگر ابوبکر و عمر، خویشاوند نداشتند؟

عثمان گفت: ابوبکر و عمر، پاداش اخروی را در کناره گیری از خویشاوندان خود می جستند و من از عطای به خویشاوندان، انتظار پاداش اخروی دارم!

مردم گفتند: به خدا سوگند، رهبری آنان برای ما بهتر از رهبری تو بود.

2. بدهی ولید بن عقبه، برادر مادری خود را به بیت المال، بخشید.

3. صدهزار درهم به مروان و دویست هزار درهم به ابوسفیان پرداخت شد.

4. تمامی خمس ارمنیه به مروان بخشیده شد.

خواننده عزیز, این چکیده , بخش کوتاهی از یک ماجرای بزرگ بود، امیدوارم سعی کرده باشم که کمی و کاستی نباشد، مرسی از وقتی که در اختیار بنده قرار دادید!smiley




برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.