انا لله و انا الیه راجعون


۱۳ خرداد ۱۳۹۹ / ۱۲:۰۱:۰۴
۱۵۵


بر خمینی راز ها کرد آشکار وعده ی دیدارشان خرداد گشت...  

به نام خدا

خاطرات قابل توجه سید رحیم میریان 

متن کمی زیاد است اما پیشنهاد می شود حتما بخوانید

تشخیص بیماری سرطان امام

 

‏‏روزی خدمت حضرت امام رفتم. ایشان فرمودند: دکتر‌ها‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏بگو بیایند. ‏‎ ‎‏وقتی که دکتر‌ها آمدند با چند نفر از افراد بهداری در خدمت امام قرار ‏‎ ‎‏گرفتیم و کمک کردیم که آستین امام را بالا بزنیم تا سُرمی به ایشان ‏‎ ‎‏وصل کنند. در این لحظات بود که ناگهان حضرت امام فرمودند: هر ‏‎ ‎‏کاری پایانی دارد. با تعجب گفتم بله آقاجان؟! فرمودند: این هم پایان ‏‎ ‎‏کار من است. در این لحظه گفتم، آقاجان این حرف‌ها را نفرمایید. ‏‎ ‎‏ان‌شاءالله سالیان سال زنده هستید و رهبر مایید و پرچم اسلام روی ‏‎ ‎‏شانه‌‌های شماست.‏

‏‏آن روز جز ناراحتی از حرف امام چیز دیگری نصیب ما نشد. در کنار ‏‎ ‎‏امام ماندیم تا سرم تمام شد و حضرت امام به اتاق خودشان رفتند. من ‏‎ ‎‏دیدم که دکتر‌ها نشسته‌اند و گریه می‌کنند. علت را پرسیدم و متوجه شدم ‏‎ ‎‏که آنها هم از آن جمله امام به شدت ناراحت شده‌اند چون حضرت امام ‏‎ ‎‏از مرگ خودشان خبر می‌دادند.‏

‏‏دو هفته پس از این جریان، دکتر عارفی آمد و گفت، از امام یک ‏‎ ‎‏آزمایش خون گرفته‌اند که نشان می‌دهد بیماری حادّی دارند. از ما هم ‏‎ ‎‏خواست که وسائل عکس‌برداری و آندوسکوپی را فراهم کنیم.‏

‏‏پس از آماده شدن وسایل عکس‌برداری و آندوسکوپی من و حاج ‏‎ ‎‏احمد آقاو آقای دکتر عارفی و آقای طباطبایی در خدمت امام به سمت ‏‎ ‎‏بیمارستان می‌رفتیم. حضرت ‏‏امام در زیر درخت توت روبه‌روی ‏‏بیمارستان ‏‎ ‎‏ایستادند و فرمودند که تمام اینها مال بزرگی شناسنامه است وقتی سن ‏‎ ‎‏شناسنامه آدم زیاد می‌شود این درد‌ها پیدا می‌شود و این شناسنامه مثل اینکه دیگر می‌خواهد باطل شود.‏

‏‏آن روز از معده امام عکس‌برداری کردند و آن عکس‌ها را بررسی ‏‎ ‎‏نمودند و گفتند که معده امام زخم است و احتمال دارد سرطان باشد. ‏‎ ‎‏آقای دکتر عارفی حدود بیست نفر از پزشک‌ها را جمع کرد و آنها با هم ‏‎ ‎‏مشورت نمودند و احتمال دادند که سرطان نباشد لذا برای اینکه به یقین ‏‎ ‎‏برسند امام را آندوسکوپی کردند و معلوم شد که سرطان است.‏

‏‏تصمیم بر آن شد نصف معده را از بدن خارج کنند لذا مطلب را‏‎ ‎‏خدمت امام مطرح نمودند و امام در جواب گفتند: من مطیع امرم، هر چه ‏‎ ‎‏شما تشخیص دادید همان را عمل کنید. قرار شد امام را عمل کنند اما‏‎ ‎‏قبل از آن آقای دکتر عارفی گفت لازم است عکس‌‌های امام را به ‏‎ ‎‏آزمایشگاه دیگری ببریم. اگر در آن آزمایشگاه هم سرطان تشخیص داده ‏‎ ‎‏شد عمل کردن امام حتمی خواهد بود. دکتر عارفی به آزمایشگاه زنگ زد ‏‎ ‎‏و گفت که یکی از دوستان خدمت شما می‌آید و چند عکس از معده ‏‎ ‎‏پدرش می‌آورد. پدرش زخم معده دارد و می‌خواهد او را عمل کنند نظر ‏‎ ‎‏شما چیست. به دنبال آن من عکس‌‌های معده امام رابرداشتم و به ‏‎ ‎‏آزمایشگاه مربوطه رفتم. آقای دکتر به بررسی عکس‌‌های معده امام ‏‎ ‎‏پرداخت. من در همان حال پرسیدم، آقای دکتر آیا این زخم معده پدر ‏‎ ‎‏من سرطان نیست. البته مرادم از پدر، امام بود. دکتر گفت نود درصد ‏‎ ‎‏مسلّم است که سرطان است. ولی باید یک آندوسکوپی دیگری هم ‏‎ ‎‏صورت بگیرد. او جوابی نوشت و من آن راخدمت دکتر‌هادر دفتر ‏‎ ‎‏آوردم. آقای دکتر پورمقدس به آقای عارفی گفت من باید پیش آن دکتر ‏‎ ‎‏بروم که اگر ‏‏امکان داشته باشد عمل نکنیم.برای بار دوم من و آقای دکتر پورمقدس به آن آزمایشگاه رفتیم و ایشان با آن اصطلاحات خاص ‏‎ ‎‏پزشکی ‏‏با دکتری که در آزمایشگاه بود صحبت کردند و سرانجام ‏‏مشخص ‏‎ ‎‏شد که این زخم معده سرطان است و چاره‌ای جز عمل هم ندارد.‏

‏‏در بازگشت از آزمایشگاه، از آقای دکتر پورمقدس خواستم به سر ‏‎ ‎‏مزار شهدای چیذر برویم و سلامتی امام را از آنها بخواهیم. به مزار شهدا‏‎ ‎‏که رسیدیم حال خوشی به ما دست داد به ویژه آقای دکتر که با صدای ‏‎ ‎‏بلند گریه می‌کرد و از شهدا می‌خواست برای سلامتی امام دعا کنند.‏

‏‏تا آن لحظه کسی نمی‌دانست حضرت امام سرطان دارد. عده‌ای هم ‏‎ ‎‏که از بیمار بودن امام خبر داشتند فکر می‌کردند ایشان زخم معده دارند ‏‎ ‎‏اما وقتی که تصمیم گرفته شد که آقا باید عمل شوند عده‌ای متوجه ‏‎ ‎‏شدند که این زخم معده سرطان است.‏

‏‎

آمادگی برای عمل جراحی

‏‏آخرین شبی که حضرت امام در بین خانواده بودند ‏‏با اهل خانه واندرونی ‏‎ ‎‏غذامیل نمودند آن شبی بود که قرار بود فردایش عمل شوند. ساعت ‏‎ ‎‏30 / 10 شب به بیمارستان آمدند، به ایشان سرم وصل کردند تا فردا برای ‏‎ ‎‏عمل جراحی معده آماده باشند. صبح به دستور آقای دکتر عارفی من و ‏‎ ‎‏آقای بهاءالدینی حضرت امام را برای عمل آماده کردیم سپس بقیه دکتر‌ها‏‎ ‎‏آمدند و عمل جراحی حضرت امام در اتاق عمل آغاز شد.‏

‏‎ ‎

انجام عمل جراحی

‏‏حضرت امام را به اتاق عمل بردند و بر روی معده ایشان عمل جراحی ‏‎ ‎‏انجام دادند. ساعتی پس از پایان عمل جراحی حضرت امام به هوش ‏‎ آمدند و دکتر‌ها ابراز خوشحالی نمودند. آقای هاشمی رفسنجانی هم ‏‎ ‎‏وقتی متوجه به هوش آمدن امام شدند از فرط خوشحالی ‏‏دکتر‌ها را بوسید ‏‎ ‎‏و به آنها احترام کرد.‏

‏‏پس از عمل جراحی ما طبق وظیفه می‌بایست در کنار امام باشیم. هر ‏‎ ‎‏دو ساعت یا چهار ساعت با چند نفر از برادران عوض می‌شدیم. در ‏‎ ‎‏حین ماموریت هر کاری حضرت امام داشتند انجام می‌دادیم مثل کمک ‏‎ ‎‏برای وضو گرفتن، غذادادن و... .‏

 

حالات امام در آخرین ساعات عمر

‏‏حضرت امام بعد از عمل جراحی انگار ساعت به ‏‏ساعت و لحظه به لحظه ‏‎ ‎‏به لقاء حق نزدیک می‌شدند و از دنیا صحبتی نمی‌نمودند. همه‌اش در ‏‎ ‎‏حال شکرگزاری و نصیحت

بودند. کم‌کم حال امام بهتر شد و دکتر‌ها‏‎ ‎‏گفتند که ایشان باید از تخت پایین بیایند و حرکت کنند. گهگاهی در ‏‎ ‎‏داخل اتاق، حضرت امام را از تخت پایین می‌آوردیم و

ایشان چند قدمی ‏‎ ‎‏راه می‌رفتند و روی صندلی می‌نشستند حتی نماز ظهر و عصر را در ‏‎ ‎‏حیاط خواندند و مقداری سوپ هم به عنوان ناهار میل کردند.‏

‏‏روز بعد هم حال حضرت امام رو به بهبودی بود و من چون دیدم ‏‎ ‎‏حالشان خوب است با هماهنگی آقای کفاش‌زاده به قم رفتم. قصد داشتم ‏‎ ‎‏ساعت 12 شب خودم را بالای

سر امام برسانم که آقای کفاش‌زاده گفت ‏‎ ‎‏الحمدلله حال امام خوب است و شما هم خسته هستی، لازم نیست شب ‏‎ ‎‏پیش امام بیایی. من خاطرجمع شدم و به منزل رفتم.

ساعت چهار صبح ‏‎ ‎‏خودم را به دفتر رساندم اما وقتی حضرت امام را دیدم متوجه شدم که ‏‎ نسبت به دیروز خیلی فرق کرده‌اند. برادران گفتند، حضرت امام حالشان ‏‎ ‎‏از

ساعت یک بامداد این طور شده و مرتب تشنه می‌شوند و خوابشان ‏‎ ‎‏نمی‌برد. من بالای سر امام ماندم و دیدم مرتب احساس عطش دارند. ‏‎ ‎‏حالت عجیبی داشتند و لحظه

به لحظه مقداری آب به امام می‌دادیم.‏‏‏ساعت شش صبح از امام درخواست کردم که آقا اجازه بدهید شربتی ‏‎ ‎‏به شما ‏‏بدهم. فرمودند: نمی‌توانم بخورم.عرض کردم: آقاجان

پس اجازه ‏‎ ‎‏بدهید یک لیمو شیرین برایتان آب بگیرم. اجازه دادند. بلافاصله یک لیمو ‏‎ ‎‏شیرین آب گرفتم ‏‏و حضرت امام مقداری از آن را خوردند و می‌خواستند ‏‎ ‎‏بقیه‌اش را

نخورند که من اصرار کردم و بقیه‌اش را نیز میل کردند.‏ساعت هشت صبح یکی از برادر‌ها به حضرت امام صبحانه داده بود ‏‎ ‎‏که حالت استفراغ به حضرت امام دست داده

بود و برگردانده بودند.‏‏‏ساعت بیست دقیقه به یازده حضرت امام وضو گرفتند و فرمودند ‏‎ ‎‏می‌خواهم نماز بخوانم. آقای انصاری گفت: آقاجان زود است، شما‏‎ ‎‏مقداری

استراحت کنید، من ساعت 12 خدمت شما می‌آیم. امام فرمودند: ‏‎ ‎‏خیلی خوب، کمی نیم خیز رو به قبله دراز کشیدند و شروع کردند به ‏‎ ‎‏خواندن نماز‌‌های مستحبی. بعد از

ساعت یک که نماز‌‌های مستحبی و ‏‎ ‎‏واجب امام تمام شد به من فرمودند: برو خانواده را بگو بیایند.‏‏‏خانواده امام راخبر کردم و آنها بالا سر امام آمدند و چون دست امام ‏‎ ‎‏به

علت وجود سُرم در دست من بود تمام این لحظات را در کنارشان ‏‎ ‎‏بودم. آنها حال امام را پرسیدند و آقا فرمودند: من خوبم و لیکن مثل ‏‎ ‎‏اینکه کم‌کم وقت مفارقت فرا

می‌رسد. اعضای خانواده، نوه‌ها و حاج ‏‎ ‎‏احمد آقا بالای سر امام بودند. حاج احمد آقا گفتند: آقاجان اینها از ‏‎ ‎عوارض بعد از عمل است و ان‌شاءالله خوب می‌شوید، این

عوارض ‏‎ ‎‏برطرف می‌شود، امادیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد. بغض گلوی او ‏‎ ‎‏را گرفته بود و همراه با گریه پیشانی امام را بوسید و از کنار امام رفتند.‏‏‏دوباره حضرت امام

از من خواستند خانواده را بگویم بیایند. آنها‏‎ ‎‏آمدند. امام اندکی با آنها صحبت کردند و چون دکتر‌ها گفتند اطراف را‏‎ ‎‏خلوت کنید آنها رفتند.‏دقایقی بعد حضرت امام فرمودند

آقایان را بگویید بیایند. آقایان ‏‎ ‎‏توسلی و صانعی و آشتیانی آمدند و مدت کوتاهی با امام صحبت کردند. ‏‎ ‎‏آنها از اتاق خارج شدند و حضرت امام فرمودند آقای صانعی را

بگویید ‏‎ ‎‏بیاید. در همان حال به من فرمودند شما هم بروید بیرون. امام اندکی با‏‎ ‎‏آقای صانعی صحبت کردند.‏‏‏آقای صانعی دقایقی بعد از اتاق خارج شده و به من گفت

شما برو ‏‎ ‎‏داخل. من وارد اتاق شدم. حضرت امام اندکی حالت معده‌درد داشتند. ‏‎ ‎‏به من فرمودند مقداری شکمم را بمال. شروع کردم به مالیدن شکم ‏‎ ‎‏حضرت امام. عرض

کردم آقاجان می‌ترسم بخیه‌ها پاره شود یواش ‏‎ ‎‏می‌مالم. امام فرمودند که نه، محکم بمال، نترس، بخیه‌ها خوب شده‌اند ‏‎ ‎‏ناراحت نباش. مقداری شکم و کمی هم شانه‌‌های

حضرت امام را مالیدم ‏‎ ‎‏که فرمودند بس است.‏‏‏دست امام در دست‌‌های من بود و آقایان دکتر‌ها هم اطراف ایستاده ‏‎ ‎‏بودند. ناگهان فشار خون آقا پایین آمد. دکتر‌ها مرتب

سوزن و سرم ‏‏اضافه ‏‎ ‎‏کردند که فشار را بالا ببرند. ساعت 3 بعدازظهر بود که حضرت امام ‏‎ ‎‏سوال کردند ساعت چند است. مثل اینکه می‌دانستند عمرشان چه ساعتی ‏‎ ‎به

پایان می‌رسد و لحظه شماری می‌کردند. گفتم آقاجان ساعت 3 ‏‎ ‎‏بعدازظهر است. یک ربع بعد ناگهان حالت عجیبی به امام دست داد که ‏‎ ‎‏احساس کردم بیهوش شدند.

دکتر‌ها شروع کردند به شوک قلبی بر امام ‏‎ ‎‏وارد کردن و بعد از مدت کوتاهی بحمدلله نفس حضرت امام برگشت و ‏‎ ‎‏یک خوشحالی موقتی به ما دست داد. در آن لحظاتی

که به امام شوک ‏‎ ‎‏وارد می‌شد چون دست امام در دست‌‌های من بود احساس برق گرفتگی ‏‎ ‎‏می‌کردم. دکتر‌ها گفتند دستت را بردار و من فهمیدم که علت برق ‏‎ ‎‏گرفتگی

همان شوک قلبی بوده است.‏‏‏حول و حوش ساعت پنج امام را به اتاق عمل بردند که ببینند خونی ‏‎ ‎‏لخته نشده باشد که جواب منفی بود و بحمدلله مشکلی نبود.‏‏‏ساعت

هفت شب بود که حال حضرت امام بد شد و دیگر سرم و ‏‎ ‎‏سوزن در بدن حضرت امام وارد نمی‌شد یا به کندی داخل می‌شد.‏‏‏در آن وقت یکی از دکتر‌ها آمد و شروع کرد به

گریه کردن و از من ‏‎ ‎‏خواست به عنوان پدر شهید برویم و شفای امام را از خدا بخواهیم. در ‏‎ ‎‏این هنگام همگی ‏‏شروع کردیم به گریه کردن که یکی از نوه‌های حضرت ‏‎ ‎‏امام

آمد و گفت شما باید به دکتر‌ها روحیه بدهید تا بتوانند کارشان را به ‏‎ ‎‏بهترین نحو انجام دهند. در آن لحظه دکتر‌ها جلسه‌شان را ‏‏در اتاقی گرفتند ‏‎ ‎‏و تمهیداتی اتخاذ

کردند.‏‏‏ساعت ده شب درجه فشار پایین آمد. دکتر‌ها آماده بودند برای ماساژ ‏‎ ‎‏قلبی، در آن حالت از دکتر عارفی پرسیدند که چه کنیم. دکتر عارفی ‏‎ ‎‏گفت هر کاری از دستتان

بر می ‌آید انجام دهید. آقا را ماساژ دادند ساعت ‏‎ ‎‏حدود ده و بیست دقیقه بود که حاج احمد آقا آمدند و گفتند ‏‏چه‏‎ ‎‏می‌کنید. ‏‎ ‎دکتر‌ها گفتند آقا را ماساژ قلبی می‌دهیم.

حاج احمد آقا از دکتر عارفی ‏‎ ‎‏پرسید: فایده‌ای هم دارد که اینهمه به امام صدمه می‌زنید. دکتر عارفی ‏‎ ‎‏گفت: نه آقاجان، فایده‌ای ندارد.‏

‏‏در این هنگام حاج احمد آقا فرمودند پس این ‏‏کار‌ها را نکنید و امام را‏‎ ‎‏صدمه نزنید. وقتی که دکتر‌ها دست کشیدند مثل این بود که امام هزار ‏‎ ‎‏سال است که از دنیا رفته‌اند.‏

‏‎

غسل و کفن پیکر مطهر امام

‏‏سران سه قوه و سایرین برای وداع باحضرت امام آمدند. همه گریه ‏‎ ‎‏می‌کردند. در این حالت آقای هاشمی گفت که کسی گریه نکند چون ‏‎ ‎‏کسی از فوت امام خبر ندارد. گریه

نکنید و ساکت باشید. ممکن است ‏‎ ‎‏خدای ناکرده اتفاقاتی بیفتد. فعلاساکت باشید تا‏‎ ‎‏مقدماتی را‏‎ ‎‏فراهم کنیم. ‏‎ ‎‏در این هنگام من و چند نفر دیگر کنار حضرت امام رفتیم و قرآن خواندیم‏‏.‏

‏‏در این اثناء محل غسل و کفن حضرت امام را‏‎ ‎‏مهیا‏‎ ‎‏نمودند و به ما‏‎ ‎‏گفتند، محل‌هایی از بدن امام که بر اثر سرم یا‏‎ ‎‏سوزن خونی شده آنها‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏برطرف کنید و آقا‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏برای غسل و

کفن آماده نمایید. مادر کنار امام ‏‎ ‎‏بودیم که او را‏‎ ‎‏غسل و کفن دادند. منتهی چون حضرت امام عاشقان و ‏‎ ‎‏علاقه‌مندان زیادی داشتند و ممکن بود آنها‏‎ ‎‏با‏‎ ‎‏دیدن پیکر مطهر

امام به ‏‎ ‎‏دلیل علاقه زیاد هجوم بیاورند و خدای ناکرده آسیبی به بدن مطهر امام ‏‎ ‎‏وارد شود، لذابلافاصله پس از غسل و کفن، جنازه حضرت امام را‏‎ ‎‏به ‏‎ ‎‏طور مخفیانه با‏‎ ‎‏چند

نفر دیگر به سردخانه‌ای که نزدیک بیمارستان بود ‏‎ ‎‏بردیم.‏

‎‏البته این نکته لازم به گفتن است که تا‏‎ ‎‏پیش از رحلت حضرت امام ‏‎ ‎‏کسی از وجود آن سردخانه خبر نداشت و ما‏‎ ‎‏چند روز پیش از رحلت ‏‎ ‎‏امام به وجود آن سردخانه پی

برده بودیم و آنجا‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏برای نگهداری میوه و ‏‎ ‎‏چیزهایی دیگر آماده کرده بودیم. خود این سردخانه سبب خیری بود که ‏‎ ‎‏آسیبی بر بدن حضرت امام وارد نشود.‏

وداع مردم با امام در مصلا

‏‏به غیر از سه ـ چهار نفر، کس دیگری از محل نگهداری پیکر حضرت ‏‎ ‎‏امام خبر نداشت. نزدیکی‌‌های اذان صبح بود که حاج احمد آقا‏‎ ‎‏گفتند به ‏‎ ‎‏رادیو اعلام کنید قرآن بخواند.

بعد سردخانه‌ای را‏‎ ‎‏در مصلا‏‎ ‎‏برای حضرت ‏‎ ‎‏امام در نظر گرفتند که محلی باشد برای وداع امت حزب‌الله با‏‎ ‎‏امام عزیزشان‏‏.‏

‏‏سپس آقای انصاری گفت که ما‏‎ ‎‏باید جنازه حضرت امام را‏‎ ‎‏مخفیانه ‏‎ ‎‏به مصلا‏‎ ‎‏ببریم که برای کسی حادثه‌ای پیش نیاید. من و آقایان رسولی ‏‎ ‎‏محلاتی و انصاری و صانعی و

عده‌ای از محافظین بدن حضرت امام را‏‎ ‎‏در یک ماشین رنجرور آبی گذاشتیم و دو ماشین دیگر به راه انداختیم که ‏‎ ‎‏هر کدام به راهی بروند که معلوم نشود پیکر مطهر

حضرت امام در ‏‎ ‎‏کجاست و به این ترتیب به راحتی جنازه مطهر آقا‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏به مصلا‏‎ ‎‏رساندیم.‏

انتقال پیکر مطهر امام به بهشت زهرا و مراسم خاکسپاری

‏‏پیکر مطهر ‏‏حضرت امام از‏‎ ‎‏مصلا‏‎ ‎‏به بهشت زهرا انتقال یافت. ناگهان خبر ‏‎ ‎‏دادند که ازدحام جمعیت زیاد است و نمی‌شود جنازه را‏‎ ‎‏دفن کرد و ‏‎ ‎‏چاره‌ای ‏‏نداریم جز

اینکه‏‏ جنازه ‏‏را‏‎ ‎‏برگردانیم.‏‎ ‎‏جنازه مطهر امام با‏‎ ‎‏هلی‌کوپتر ‏‎ ‎‏برگردانده شد. من رفتم جنازه را‏‎ ‎‏از هلی‌کوپتر تحویل بگیرم که آقای ‏‎ ‎

‎‏ناطق نوری که خیلی هم خسته به نظر می‌آمد به من گفت که برو کنار. ‏‎ ‎‏ایشان خیلی هم ناراحت بود. من کنار رفتم و به دنبال آن سردخانه را‏‎ ‎‏آماده کردیم و پیکر مطهر

آقا‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏به سردخانه آوردیم. بلافاصله

به خانه ‏‎ ‎‏آمدم و مقداری چلوار برای کفن حضرت امام بردم. چون کفن امام را‏‎ ‎‏به ‏‎ ‎‏عنوان تبرک پاره کرده و برده بودند. یک کفن هم به عنوان احتیاط کنار ‏‎ ‎‏حضرت امام گذاشتیم که اگر دوباره مساله‌ای پیش

آمد از کفن در مضیقه ‏‎ ‎‏نباشیم. شخصی یک برد یمانی آورده بود و فردی دیگر دعای جوشن ‏‎ ‎‏کبیر را‏‎ ‎‏روی کفن نوشته بود که ما‏‎ ‎‏همه اینها‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏روی سینه امام قرار دادیم. ‏‎ ‎‏تصمیم گرفتند پیکر حضرت امام

را‏‎ ‎‏آن روز دفن نکنند. اما‏‎ ‎‏ساعت 3 ‏‎ ‎‏بعداز ظهر نظر‌ها‏‎ ‎‏برگشت چون احتمال می‌دادند فردا‏‎ ‎‏هم همین تجمع ‏‎ ‎‏جمعیت باشد و خاکسپاری آقا‏‎ ‎‏سخت شود لذا‏‎ ‎‏بعد از ساعت 3 پیکر امام ‏‎ ‎‏را‏‎ ‎‏به خاک سپردند.‏

‏‎

‏‎


‏‎

 

‏‎

‏‎



چندرسانه‌ای :


نمايش ديدگاه‌هاي بيشتر

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.